ژنهای مادربزرگ را با خود میبرم. همانها که چشم در چشم خشم فکشان را شل کردهاند بغضشان را فرو خوردهاند و سرشان را پایین انداختهاند، تا کمتر نه، بیسر و صداتر کتک بخورند تا همسایهها به صدای فحش و فریاد سرک نکشند تا بچهها از خواب نپّرند آب در دلشان تکان نخورد. ژنهای لگدمالشدهی مادربزرگم را در خود میبرم..
برچسب:
نویسنده: سینا موسوی